هری پاتر و اسیر جنگی؛ سربازی که با روایت داستان، همرزمانش را زنده نگه داشت

چهره سرگرد اولکساندر ایوانف را با موهای طاس و لباسی سبز، پشت سرش تابلوی «جی کی رولینگ، هری پاتر و تالار اسرار»

منبع تصویر، Angelina Korba / BBC Collage

    • نویسنده, ویکتوریا پریسدسکایا
    • شغل, بی‌بی‌سی اوکراینی
  • منتشر شده در
  • زمان مطالعه: ۷ دقیقه

برای ۱۴۹۵ روز، جهان برای سرگرد اولکساندر ایوانوف به چهار دیواریِ سرد و بتنی محدود شده بود. این تفنگدار دریایی اوکراین در جریان نبردهای ماریوپل به اسارت درآمد و در سلولی نمور و خاکستری در یک بازداشتگاه روسیه حبس شد.

او هیچ ارتباطی با جهان بیرون نداشت و راهی نداشت که بداند آیا کشورش هنوز مقاومت می‌کند یا نه، یا حتی همسر و پسر خردسالش زنده‌اند یا نه. اما در آن روزهای تاریک، چیزی یافت که به زنده نگه داشتن روحیه‌اش کمک کرد.

پیش از تهاجم تمام‌عیار روسیه به اوکراین، اولکساندر سربازی وظیفه‌شناس بود که به‌عنوان سرگرد در تیپ ۳۶ تفنگداران دریایی خدمت می‌کرد. اما بهار ۲۰۲۲ همه‌چیز را تغییر داد.

تصویری از سال ۲۰۲۲، شهر ماریوپول اوکراین که توسط روسیه اشغال شده بود، به ویرانه‌ای تبدیل شد، یک خودروی سوخته در میان آوار در جاده‌ای متروک

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر، آخرین خاطره اولکساندر از ماریوپول «بوی مرگ در هوا پیچیده بود»

آخرین خاطره او از شهر اشغال‌شده ماریوپول نه تاکتیک‌های جنگی، بلکه «بوی مرگی بود که در هوا پیچیده بود».

همسرش، نلی، آخرین تماس تلفنی تلخ و دردناک او را به یاد می‌آورد و می‌گوید: «او گفت: این آخرین باری است که می‌توانم با تو تماس بگیرم.»

چند روز بعد، پیام متنی کوتاهی تائید کرد که او اسیر شده است. پس از آن، سال‌ها شکنجه و عذاب روانی آغاز شد.

عکسی از ساختمانی که گفته می‌شود نیروهای روسی قبل از عقب‌نشینی از منطقه خارکف اوکراین، در سپتامبر ۲۰۲۲، از آن به عنوان زندان در ایزیوم استفاده می‌کردند، یک سلول کوچک و تاریک را نشان می‌دهد که رنگ دیوارها ریخته، دو تخت با تشک‌های کثیف و یک تکه پارچه کوچک که تا حدی پنجره را پوشانده است

منبع تصویر، Metin Aktas / Anadolu Agency via Getty Images

توضیح تصویر، اولکساندر و هم‌سلولی‌هایش بیشتر وقت خود را ایستاده می‌گذراندند

اولکساندر سه سال از چهار سال دوران اسارت خود را در یک اردوگاه کیفری در منطقه موردوویای روسیه سپری کرد. او در سلولی کوچک همراه با هشت نفر دیگر نگهداری می‌شد که در آن زندانیان مجبور بودند بیشتر وقت خود را ایستاده بگذرانند. در آن سلول یک توالت، یک روشویی با آب سرد، یک قالب کوچک صابون، یک خمیردندان و تنها یک رول کاغذ توالت وجود داشت که سهمیه یک هفته همه آن‌ها بود.

هر سه یا چهار روز یک بار، فقط دو تا پنج دقیقه به آن‌ها اجازه قدم زدن داده می‌شد. غذای گرم سه بار در روز توزیع می‌شد، اما کیفیت و مقدار آن چنان پایین بود که اولکساندر در دوران اسارت ۳۰ کیلوگرم وزن کم کرد. نگهبانان برای آزار روانی زندانیان، نامه‌های دریافتی آن‌ها را می‌سوزاندند و هم‌زمان، رادیو بی‌وقفه تبلیغاتی پخش می‌کرد که مدعی بود اوکراین دیگر وجود ندارد.

در سال پایانی، شرایط کمی بهتر شد و از تعداد بازرسی‌ها کاسته شد، بازرسی‌هایی که نگهبانان در جریان آن‌ها اغلب زندانیان را مسخره می‌کردند.

اولکساندر در طول چهار سال اسارت خود فقط یک بار توانست برای همسرش پیام صوتی بفرستد. نگهبانان به او اجازه دادند فقط سه جمله مشخص را بگوید و روز بعد، پاسخی به همان اندازه کوتاه دریافت کرد.

نلی به او گفته بود که تولد پسرشان را جشن گرفته‌اند، به سینما رفته‌اند و از مهدکودک جدیدش دیدن کرده‌اند.

اولکساندر می‌گوید: «آنجا بود که فهمیدم اگر بچه‌ها در میکولایف، نه‌ چندان دور از خط مقدم، به سینما می‌روند، یعنی در اوکراین همه‌ چیز رو به‌ راه است.»

اولکساندر ایوانف، با تی‌شرت قرمز، یکی از ۱۳ پسر و دختری است که در سه ردیف، پشت تریبون‌های سفید، روبروی تماشاگران استودیوی تلویزیونی که در ردیف‌های مختلف نشسته بودند، ایستاده‌اند. یک مجری بزرگسال، با بلوز به رنگی، در وسط ایستاده و دو نفر از بچه‌ها را در آغوش گرفته است

منبع تصویر، Alexander Ivanov

توضیح تصویر، اولکساندر، نفر سمت راست در ردیف دوم، در سال ۲۰۰۵ فقط به مرحله اول مسابقه تلویزیونی «باهوش‌ترین» کودکان رسید
از % title % عبور کنید و به ادامه مطلب بروید
خبرنامه بی‌بی‌سی فارسی

گزیده‌ای از مهم‌ترین خبرها، گزارش‌های میدانی و گفت‌وگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.

اینجا مشترک شوید

پایان % title %

در همین حال، نلی ذره‌ذره اطلاعاتی درباره همسرش جمع‌آوری می‌کرد. هر آنچه او درباره وضعیت و جابه‌جایی‌های اولکساندر می‌فهمید، از سربازانی به دست می‌آمد که در مبادله اسرا آزاد شده بودند و شماره تلفن خانواده‌های دیگر زندانیان را حفظ کرده بودند.

نلی می‌گوید: «به این ترتیب، از طریق افرادی که می‌گفتند بله، او فلان جا بود، کم‌کم می‌فهمیدم وضعیتش چطور است. این‌طور از سلامتی و روحیه‌اش باخبر می‌شدم.»

یک روز، نلی چیزی شنید که روی لب‌هایش لبخند نشاند. اولکساندر با تعریف کردن قصه هری پاتر، هم‌بندانش را سرگرم کرده بود.

او می‌گوید: «تعجب نکردم، اما خوشحال شدم. با خودم گفتم اگر دارد هری پاتر را تعریف می‌کند، شاید اوضاع آن‌قدرها هم بد نباشد.»

اولکساندر می‌گوید یکی از روش‌های فشار روانی در اسارت، ممنوع کردن گفتگو میان زندانیان بود و آن‌ها نزدیک به تمام وقت خود را از لحظه بیدار شدن تا زمان خواب، در سلول‌هایشان ایستاده و در سکوت می‌گذراندند.

اما یک روز، اولکساندر به هم‌سلولی‌هایش گفت که از طرفداران هری پاتر است و آن‌ها درباره داستان از او پرسیدند. او یک شرط گذاشت: اینکه هر هفت کتاب را با تمام جزئیات و از حفظ تعریف کند. همه پذیرفتند.

سرگرد اولکساندر ایوانف و همسرش، نلی، در سال ۲۰۲۰، با لباس نظامی و کلاه سبز، در حالی که پسر نوپایشان، دمید، را با جلیقه سفید در آغوش گرفته‌اند، برای گرفتن سلفی لبخند می‌زنند

منبع تصویر، Oleksandr Ivanov's Instagram

توضیح تصویر، اولکساندر می‌گوید: «وقتی یک اسیر باور دارد که کسی در خانه منتظر اوست، چنان افسون قدرتمندی ایجاد می‌شود که هیچکس نمی‌تواند آن را در هم بشکند

مجموعه هری پاتر نوشته جی‌کی رولینگ، به شکلی غیرمنتظره وارد زندگی اولکساندر شد. در سال ۲۰۰۵، وقتی دانش‌آموز کلاس هفتم بود، در یک مسابقه تلویزیونی کودکان شرکت کرد و اتفاقی هری پاتر را به عنوان موضوع مسابقه‌اش انتخاب کرد. او در همان دور اول حذف شد، اما این مجموعه برای همیشه او را شیفته خودش کرد.

او مشتاقانه چشم‌ انتظار انتشار هر کتاب جدید می‌ماند و بعدها کتاب پنجم، «هری پاتر و محفل ققنوس» را در یک روز خواند.

سال‌ها بعد، وقتی دانشجو بود، با این کتاب‌ها خودش را در مسیرهای طولانی رفت‌وآمد در کی‌یف سرگرم می‌کرد.

او می‌گوید: «مدام هری پاتر می‌خواندم و بعد مشخص شد که بی‌آنکه خودم بدانم، همه را حفظ شده‌ام.»

سرگرد اولکساندر ایوانف نمادهایی از دنیای هری پاتر، از جمله یک چوبدستی و عدد نه و سه چهارم را که روی قسمت داخلی ساعدش خالکوبی شده است، به نمایش می‌گذارد

منبع تصویر، Oleksandr Ivanov

توضیح تصویر، نگهبانانی که خالکوبی‌های هری پاترِ روی دست اولکساندر را می‌شناختند، تا حدی با او انسانی‌تر رفتار می‌کردند

این داستان‌ها هم‌بندان او در زندان را هم به همان اندازه مجذوب کرد و مردانی از هر سن و سال، از پدربزرگ‌ها گرفته تا سربازان وظیفه نوجوان را با خود همراه ساخت. اولکساندر هر روز پنج یا شش ساعت، ماجراهای قهرمانان هاگوارتز را برای هم‌سلولی‌هایش پچ‌پچ می‌کرد.

او داستان را درست مثل یک کتاب صوتی روایت می‌کرد و با ایجاد تعلیق و مکث در لحظات کلیدی قصه، ذهن هم‌سلولی‌هایش را تشنه شنیدن ادامه داستان نگه می‌داشت.

او به شوخی می‌گفت: «پس از ۳۰ دقیقه پیام بازرگانی، خواهید شنید که چه اتفاقی می‌افتد.»

گاهی اولکساندر بیش از حد هیجان‌زده می‌شد و هم‌بندانش او را آرام می‌کردند تا توجه نگهبانان جلب نشود.

پس از یک ماه، او داستان را تمام کرد اما هم‌بندانش از او خواستند دوباره قصه را از ابتدا شروع کند.

در آن چند ساعت از روز، زندانیان دیگر احساس نمی‌کردند که در زندانی در منطقه موردوویا اسیر هستند، بلکه خود را در تالارهای هاگوارتز می‌دیدند.

پسر سرگرد الکساندر ایوانف، دمید، با لباس هری پاتر، شنل مشکی، کلاه پشمی و شال گردن به رنگ‌های زرد و شرابی گروه گریفیندور و عینک مشکی، و در حالی که یک عصای جادویی اسباب‌بازی در دست دارد و دست دیگرش را کاملا باز کرده است، وانمود می‌کند که در حال خواندن طلسم است

منبع تصویر، Nelly Ivanova

توضیح تصویر، دمید، پسر اولکساندر، برای اینکه پدرش از اسارت بازگردد، «وردهای جادویی می‌خواند»

اولکساندر می‌گوید: «احساس می‌کردیم زندانیان آزکابان هستیم و دمنتورها [موجودات خبیث داستان] بیرون سلول پرسه می‌زنند.»

«و بهترین راه مقابله با دمنتورها چیست؟ سپر مدافع یا همان پاترونوس [نیروی محافظی که آن‌ها را فراری می‌دهد].»

«وقتی یک اسیر باور دارد که کسی در خانه منتظر اوست، چنان پاترونوس قدرتمندی ایجاد می‌شود که هیچ دمنتوری نمی‌تواند از آن عبور کند.»

دانش اولکساندر از دنیای هری پاتر حتی روی رابطه او با نگهبانان زندان هم اثر گذاشت. وقتی برخی از آن‌ها خالکوبی‌های برگرفته از این داستان‌ها را روی دست و پای او دیدند، از خود «درجه‌ای از انسانیت» نشان دادند و با او رفتار عادی‌تری پیش گرفتند.

در تمام این مدت، نلی به تلاش‌های خود برای آزادی همسرش ادامه می‌داد.

سرگرد اولکساندر ایوانف با یک پلیور و شلوار آبی، روی نیمکت پارک، بین همسرش، نلی، با تی‌شرت خاکستری تیره و شلوار جین آبی، و پسر کوچکشان، دمید، با شلوار مشکی و تی‌شرت راه‌راه آبی با نوشته‌های قرمز، نشسته است، همه لبخند می‌زنند و یکدیگر را محکم بغل کرده‌اند

منبع تصویر، Nelly Ivanova

توضیح تصویر، اولکساندر در ماه مه سال ۲۰۲۶ به خانواده‌اش پیوست

نلی نامه‌ای به جی.کی. رولینگ نوشت و برایش تعریف کرد که اولکساندر چطور در دوران اسارت، کتاب‌های او را برای دیگران روایت می‌کرده و این داستان‌ها چقدر به آن‌ها امید بخشیده‌اند.

او در نامه نوشته بود: «ما باور داریم که خوشبختی را می‌توان حتی در تاریک‌ترین زمان‌ها پیدا کرد، اگر فقط یادمان بماند که روشنایی وجود دارد» و در ادامه افزود: «اولکساندر برای خیلی‌های دیگر، به همان روشنایی تبدیل شد.»

پاسخی نرسید، اما معجزه‌ای که نلی برایش دعا کرده بود سرانجام رخ داد.

در پانزدهم مه همان سال، او پیامی از ستاد هماهنگی رسیدگی به اسرای جنگی اوکراین دریافت کرد: اولکساندر در حال بازگشت به خانه بود. او در جریان مبادله اسرا آزاد شده بود و کمی بعد به خانواده‌اش پیوست.

او که حالا قدم در مسیر بهبودی گذاشته، تمام تلاشش را می‌کند تا چهار سال عمرِ ازدست‌رفته را جبران کند. اولکساندر می‌گوید پس از پخش شدن داستانش، صدها پیام محبت‌آمیز به همراه بسته‌هایی پر از یادگاری‌های هری پاتر از طرف مردم به دستش رسیده است.

او می‌گوید: «نمی‌دانم چطور بگویم این حمایت‌ها چقدر برایم ارزش دارد. از همه سپاسگزارم و افتخار می‌کنم که فرزندی از این سرزمین هستم.»